تا حالا هفت بار اين مسير رو رفتم :: Ctrl + A > Delete
تا حالا سه بار چاي خوردم كه آرومم كنه، نكرد. سه بار هم قهوه خوردم - داره هوشيار ترم ميكنه!
همه رو نوشتم كه از خودم بپرس چرا جاي منم تصميم گرفت؟ چرا؟ اينكه چطور تو لفافه بگم "عزيزم نداشتن پول و چند ساعت وقت بهونه خوبي واسه ترك كسي نيست كه دوستت داره"، اما نميدونم چطور.
الآن ميفهمم همين چرك كف دستت چه ها كه نميكنه، الآن ميدونم كه چطور ميشه يكي رو خريد يا فروخت، الآن ميفهمم چرا همه بابام رو دست داشتن؛ اون خريدن رو بلد بود، الآن ميفهمم عاشقتم رو چطور ميشه نقدش كرد، الآن ديگه خيلي چيزا رو ميفهمم ....
يادش بخير، يه بار دستمو سوزوندم، فقط تو چشمام نگاه كرد و نوك انگشتم رو بوسيد. گفت "بعضي تجربه ها رو واقعا بايد حس كرد، شنيدني نيستن ..." راست ميگفت. فقط كاش الآن خودش هم اينجا بود كه نيست.
دلم واسه خيلي ها تنگ شده ........................