سلام، اقعا امروز جای همتون رو خالی کردم (انصافا اصلا يادم به وبلاگ نبود!!)، با ياسر و عارفه و ساميه و مينا و ميثم و دودو (1) رفته بوديم جواهرده که يکی از زيباترين ييلاقات رامسر هست. اصلا گفتيم دور هم باشيم که يواش يواش آش خورون هم شد و گفتيم حالا يه برف بازی هم بزنيم قدش تا تکميل بشه که شد! تنها نکته منفی قضيه اين بود که من ماشين رو تازه ار کارواش گرفته بودم و ميثم هم چانه اش بخيه داشت وگرنه بازم ...... حالا از شوخی بدور، واسه هممون لازمه هر از گاه از اين هياهو دور باشيم، فرقی نمی کنه رامسر بهشت خدا باشی يا تهران پر دود! بهر حال هياهو، هياهو هست و هياهو هم بده...... (2) و ايضا (3)
پاورقی: 1- حالا چرا ناراحت ميشی؟ بگو بلد نيستم! دودو که ماشينمه، مينا خواهرمه، عارفه دوستشه، ميثم هم دوست منه، تا اينجاشو که می دونستيد..... پس ما الآن دو تا کاراکتر جديد داريم که عبارتند از: ياسر و ساميه! آقا لفتش نميدم :: ايها هم يه زوج خوشبخت هستن که ياسر ميشه داداش عارفه ........ (خداييش کی مياد کل نسب فاميلی خودش و رفيقاش رو ميگه براتون؟) 2- نمی دونم چرا اين پس اينقدر خودمونی شد؟ 3- خواستم عکس هم بذارم که ديدم همشون زيادی خودمونی!!! هستن....
ایکاش شما به کارتون هم مثل برف علاقه داشتین .......... قرار بود ما امروز صبح همدیگه رو ملاقات کنیم.
امکانات:
آن شرلي کچل از اصفهان
دوشنبه - ۲۵ دی ۱۳۸۵
و زمستان آمد دور آتش جمعیم من و لیلا علی و شیر مراد مریم و زهره و فرهاد امینی هم هست بوی چوب و شعف و سیب زمینی هم هست
اصغر آمد از دور مثل دلقکها بود با کلاهی بر سر بینی اش مثل چغندر قرمز کم کم آمد نزدیک با صدای وزوز مملو از شادی و حس گونه هایش تاریک گوئیا بوسه بر صورت اصغر زده بود مادرش با ماتیک روی مژگان سیاهش گل برف و منوچهرآرام ساکت و نا پر حرف
دانه های گل قند ناگهان آمد بند همه جا روشن از نور سپید مهتاب بچه ها با شادی تکه ای از یخ برف از زمین میشکنند میکنندش پرتاب
من و اصغر خندان ومنچوهر آرام ناگهان نیم نگاهش به نگاهم افتاد سرد و خاموش به من گفت: سلام و نگاهش را دزدکی دوخت به بام سر انگشتم را زیر مژگان بلوری شده اش چرخاندم دانه ای مروارید سر انگشتم ماند من از او پرسیدم که غمت چیست منوچهر ؟ وگفت : صبح فردا که شود بام سپهر خانه روشن مهر باز هم قصه این چرخ و فلک قصه دوز وکلک قصه آتش و دود قصه صورت نیلی و کبود .................. همه جان گوش شدم و چه خاموش شدم
دانه های اشکش زیر نور مهتاب چه بلوری شده بود و چه برقی میزد اصغر آنجا وسط حلقه ما تانگوی شرقی میزد برق اشکش را دید به منوچهر شد نزدیک تن لزرانش را گرم در آغوش فشرد ودر گوشش گفت : غم فردا مخور ای مرغ جوان قدر این لحظه شاد نیک و نیکو تر دان .............
دور آتش جمعیم همگی میخندیم ودر این سردی بی سابقه و سوز هوا ابر نفس از حنجره مان که برون میآید مثل گل یخ می بندد ومنوچهر اکنون مثل ما می خندد .
اينم نظر من بيد
امکانات:
حميد
پنجشنبه - ۲۱ دی ۱۳۸۵
آقا دمت گرم ديگه، جواهر ده میری و دهنمون رو آب میندازی حداقل عکسش رو هم بذار دیگه
فقط بلدی خواب از سر ملت بپرونی؟؟؟؟؟؟؟؟
امکانات:
ساناز
شنبه - ۱۶ دی ۱۳۸۵
برو! دیگه منو که یادت نمی آد...... دلت خوشه ها این موقع سال من تو تهرون میلرزم تو میری ییلاق رامسر برف بازی؟ :sick:
شما مرد ها همتون عین هم هستید :bowl:
امکانات:
مرتضی بهمنی
شنبه - ۱۶ دی ۱۳۸۵
سلام جواد جان! خوبی؟(البته که خوبی این سوال کردن نداره!) میری برف بازی و خوش میگذرونی!
ای والله! بابا کمی پست هات شخصی هستند یعنی اینکه مرموز و گنگ هستند نکنه تازگی ها جدول روزنامه همشهری رو تو طراحی میکنی! (ای کلک :nono: )
قربانت ، بهمنی
امکانات:
ثبت نظر
تمامی حقوق مادی، معنوی اين سايت محفوظ و متعق به مدير آن است.