بيشتر ...
جستجو
درباره من
تماس با من
خبرنامه سايت
يادبودها
پيوند به سايت
ثبت در Favorite
خروجی های XML
خروجی های اطلاعات
نظر شما ؟
قالب جديد را چگونه می بينيد؟
شکيل و کاربردی
تنها زيباتر
تنها کاربردی تر
سنگين و ناموزون
بی تفاوت

۳۵ رای       ۲ نظر

ليست نظرسنجی ها
دوستان
يک پزشک
فرهاد جعفری - نويسنده
پيپ خسته
توکای مقدس
وبلاگ سازمانی فراز
امکانات
تبادل پيوند
ليست پيوند دوستان
نوشته ها
ليست نوشته ها
گروه های نوشته ها

جستجو

نمايه ها
ليست فتوبلاگ ها
گروه های فتوبلاگ ها
گروهی برای فتوبلاگ ها تا بحال ثبت نشده است.
گزارش ...
مطالب سايت
نوشته ها: ۱۸۰
نظرات: ۳۹۵
دنبالک ها: ۰
فتوبلاگ ها: ۰
نظرات: ۰
دنبالک ها: ۰
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۶۸۵۳۳۶ صفحه
مشاهده امروز: ۳۴۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
يک‌شنبه - ۶ خرداد ۱۳۸۶
تعداد: ۱۰۹۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
سه‌شنبه - ۳۱ فروردين ۱۳۸۹
تعداد: ۶۲ نفر
وبگاه شخصی جواد احمدزاده - مشاهده نوشته
ايده من
کاری از گروه مردمی پويندگان صلح گيل (مجری فعاليت های بشر دوستانه)
خيريه محک
در محک، حتی کوچکترين ياری شما عشق می آفريند.
چهارشنبه - ۹ خرداد ۱۳۸۶

يادش بخير کیش که بودم بعضی اوقات يکی از دوستان (بابک) همراه با دخترش میومد خونه من و همراه هم کد نویسی هامون رو انجام میدادیم. بابک یه دختر 4 ساله داشت که اسمش سحر بود و هر شب موقع خوابش دردسری داشتیم: حتما باید براش قصه تعریف میکردیم و ..... این 6 ماهی که کمتر میرم کیش واقعا دلم برای سحر تنگ میشه، اون خنده هاش یا شاید معصومیتی که تو چشماش بود. امشب میخام یه قصه دیگه برای سحر بگم، شاید باباش لینکش رو بگیره و براش بخونه.


مسابقه شنا

روزی روزگاری در سرزمینی دو لاک پشت در کنار یک رودخانه زندگی میکردند که دوقلو بودند. این دو لاک پشت آنقدر مثل هم بودند که کسی نمی توانست آنها را از هم تشخیص دهد. یک روز لاک پشت اولی به دومی گفت: "بیا کمی سر به سر اسب آبی بگذاریم و با او مسابقه شنا بدهیم". لاک پشت دومی جواب داد: "اسب آبی خیلی سریع و تند شنا می کند. ما چطور میتوانیم از او ببریم؟" لاک پشت اولی لبخند فریبکارانه ای زد و گفت: "برادر! من نقشه ای کشیده ام. بیا جلو تا در گوشی به تو بگویم". وقتی لاک پشت دوم نقشه برادرش را شنید خیلی خوشحال شد. بعد هر دو به قسمتی از رودخانه رفتند که اسب آبی آنجا زندگی میکرد. وقتی به آنجا رسیدند لاک پشت اولی به طرف اسب آبی رفت و لاک پشت دوم وارد آب شد و به آن طرف رودخانه رفت. لاک پشت اولی به اسب آبی رسید و فریاد زد: "آهای اسب آبی، آهای اسب آبی! باید با من مسابقه شنا بدهی". اسب آبی سری تکام داد و خندید و گفت: "لاک پشت کوچولوی نادان! برو پی کارت، تو هرگر نمی تونی تندتر از من شنا کنی". لاک پشت دوباره گفت: "بیا با هم مسابقه بدهیم و از این طرف به آن طرف رودخانه شنا کنيم و برگرديم". آخرش اسب آبی قبول کرد که با لاک پشت مسابقه بدهد. لاک پشت وقتی دید اسب آبی برای مسابقه آماده شده گفت: "من برای مسابقه یک شرط هم دارم آن این است که که باید زیر آبی شنا کنیم و سر هایمان را از زیر آب بیرون نیاوریم". اسب آبی این شرط را قبول کرد و مسابقه شروع شد.اسب آبی با تمام قدرتش شنا کرد و در یک چشم به هم زدن به آن طرف رود خانه رسید. اما نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد، وقتی لاک پشت را دید که کنار رودخانه نشسته است. اسب آبی نمی دانست که اين لاک پشت دومی است و همان لاک پشتی نیست که با او مسابقه داده است. لاک پشت دوم فریاد زد: "آهای اسب آبی! تو چقدر یواش شنا می کنی. من خیلی اینجا منتظرت نشستم". اسب آبی گفت: "خیلی خنده دار است. هیچ کس نمی تواند تندتر از من شنا کند، بیا دوباره مسابقه بدهیم تا به تو نشان دهم که چه کسی مسابقه را می برد". لاک پشت دوم قبول کرد و پرید توی آب و مسابقه شروع شد. اسب آبی تندتر از دفعه قبل شنا کرد و به آن طرف رودخانه سید. ولی این بار هم خیلی خیلی تعجب کرد وقتی لاک پشت را دید که کنار رودخانه نشسته بود. او هنوز هم جریان را نفهمیده بود. لاک پشت اولی خندید و به اسب آبی گفت: "آهای اسب آبی! تو خیلی یواش شنا میکنی، من باید با کسی مسابقه بدهم که حریف من باشد". اسب آبی که خيلی ناراحت شده بود از لاک پشت ها دور شد. ولی همچنان تعجب می کرد که چطور ممکن است یک لاک پشت از او تندتر شنا کند. لاک پشت های دوقولو هم به خاطر نقشه ای که کشیده بودند و اسب آبی را شکست داه بودند تا می توانستند خندیدند ...

اگر بابک هم این قصه رو به سبک من برای سحر تعریف کنه، متاسفانه سحر نصفه دوم داستان رو نشنیده چون خوابش برده ...........

http://ahmadzadeh.ir/blog/55
تعداد مشاهده: ۶۳۵ - نظرات بازدیدکنندگان: ۳
امکانات: نوشته بعدی نوشته قبلی نظرات نوشته - 3 چاپ نوشته خروجی PDF ارسال به دوست افزودن نوشته به ليست دوست داشتنی ها Facebook Share ثبت در بالاترين داغ کن - کلوب دات کام
نظرات بازدیدکنندگان
<< صفحه بعدی ۰۱ صفحه قبلی >>
سحر (در واقع بابای سحر)
شنبه - ۱۲ آبان ۱۳۸۶
مرد ناحسابی! اون از زمانی که کیش بودی اینم از الآنت. حالا من با این سحر چکار کنم بهونه گرفته بیا و ببین. تازه شم تو مطلب مینویسی اول منو خبر کن نه اینه مرتضی بیاد خونه و نوشته رو نشون سحر بده. نوشته مال 4 ماه پیشه اونوقت من دارم تازه میبینم. تو فقط جرات داری برگرد کیش ....... بقول خودت unload.me !!
امکانات: پست الکترونيک وب سايت

سناتور بيگ من
پنج‌شنبه - ۱۷ خرداد ۱۳۸۶
سحر که هيچ
من هم خوابم برد آخرش نفهميدم لاک پشت برنده شد يا اسب آبي

فکر کنم من برنده شدم که خوابم برد  
امکانات: پست الکترونيک وب سايت

zahra
جمعه - ۱۱ خرداد ۱۳۸۶
خوش به حال سحر کوچولو که عمو جواد يا کسي رو داره که براش قصه شبانه بگه تا بخوابه اما صحرا کوچولو ديگه کسي رو نداره تا براش قصه بگه الان حدود ۵۰ روز که ميشه که صحرا پيشم نيست تا براش قصه بگم اخه صحرا عادت کرده بود که خاطرات روزانه من براش يه قصه شبانه باشه
صحرا کوچولو بهترين و قشنگ ترين عروسک دنيا هست
امکانات: پست الکترونيک وب سايت

ثبت نظر
برای ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردی که با علامت v مشخص شده‌اند الزامی است.
نام: v
تغيير زبان
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :cool:  :cry:  :embarassed:  :foot-in-mouth:  :frown:  :innocent:  :kiss:  :laughing:  :sealed:  :smile:  :surprised:  :tongue:  :undecided:  :wink:  :yell:

نظر خصوصی
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصی ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاییدیه: v
برای تایید اطلاعات فرم متن داخل تصویر را مجددا وارد نمایید.

 
مراجعه به: