يادش بخير کیش که بودم بعضی اوقات يکی از دوستان (بابک) همراه با دخترش میومد خونه من و همراه هم کد نویسی هامون رو انجام میدادیم. بابک یه دختر 4 ساله داشت که اسمش سحر بود و هر شب موقع خوابش دردسری داشتیم: حتما باید براش قصه تعریف میکردیم و ..... این 6 ماهی که کمتر میرم کیش واقعا دلم برای سحر تنگ میشه، اون خنده هاش یا شاید معصومیتی که تو چشماش بود. امشب میخام یه قصه دیگه برای سحر بگم، شاید باباش لینکش رو بگیره و براش بخونه.
مسابقه شنا
روزی روزگاری در سرزمینی دو لاک پشت در کنار یک رودخانه زندگی میکردند که دوقلو بودند. این دو لاک پشت آنقدر مثل هم بودند که کسی نمی توانست آنها را از هم تشخیص دهد. یک روز لاک پشت اولی به دومی گفت: "بیا کمی سر به سر اسب آبی بگذاریم و با او مسابقه شنا بدهیم". لاک پشت دومی جواب داد: "اسب آبی خیلی سریع و تند شنا می کند. ما چطور میتوانیم از او ببریم؟" لاک پشت اولی لبخند فریبکارانه ای زد و گفت: "برادر! من نقشه ای کشیده ام. بیا جلو تا در گوشی به تو بگویم". وقتی لاک پشت دوم نقشه برادرش را شنید خیلی خوشحال شد. بعد هر دو به قسمتی از رودخانه رفتند که اسب آبی آنجا زندگی میکرد. وقتی به آنجا رسیدند لاک پشت اولی به طرف اسب آبی رفت و لاک پشت دوم وارد آب شد و به آن طرف رودخانه رفت. لاک پشت اولی به اسب آبی رسید و فریاد زد: "آهای اسب آبی، آهای اسب آبی! باید با من مسابقه شنا بدهی". اسب آبی سری تکام داد و خندید و گفت: "لاک پشت کوچولوی نادان! برو پی کارت، تو هرگر نمی تونی تندتر از من شنا کنی". لاک پشت دوباره گفت: "بیا با هم مسابقه بدهیم و از این طرف به آن طرف رودخانه شنا کنيم و برگرديم". آخرش اسب آبی قبول کرد که با لاک پشت مسابقه بدهد. لاک پشت وقتی دید اسب آبی برای مسابقه آماده شده گفت: "من برای مسابقه یک شرط هم دارم آن این است که که باید زیر آبی شنا کنیم و سر هایمان را از زیر آب بیرون نیاوریم". اسب آبی این شرط را قبول کرد و مسابقه شروع شد.اسب آبی با تمام قدرتش شنا کرد و در یک چشم به هم زدن به آن طرف رود خانه رسید. اما نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد، وقتی لاک پشت را دید که کنار رودخانه نشسته است. اسب آبی نمی دانست که اين لاک پشت دومی است و همان لاک پشتی نیست که با او مسابقه داده است. لاک پشت دوم فریاد زد: "آهای اسب آبی! تو چقدر یواش شنا می کنی. من خیلی اینجا منتظرت نشستم". اسب آبی گفت: "خیلی خنده دار است. هیچ کس نمی تواند تندتر از من شنا کند، بیا دوباره مسابقه بدهیم تا به تو نشان دهم که چه کسی مسابقه را می برد". لاک پشت دوم قبول کرد و پرید توی آب و مسابقه شروع شد. اسب آبی تندتر از دفعه قبل شنا کرد و به آن طرف رودخانه سید. ولی این بار هم خیلی خیلی تعجب کرد وقتی لاک پشت را دید که کنار رودخانه نشسته بود. او هنوز هم جریان را نفهمیده بود. لاک پشت اولی خندید و به اسب آبی گفت: "آهای اسب آبی! تو خیلی یواش شنا میکنی، من باید با کسی مسابقه بدهم که حریف من باشد". اسب آبی که خيلی ناراحت شده بود از لاک پشت ها دور شد. ولی همچنان تعجب می کرد که چطور ممکن است یک لاک پشت از او تندتر شنا کند. لاک پشت های دوقولو هم به خاطر نقشه ای که کشیده بودند و اسب آبی را شکست داه بودند تا می توانستند خندیدند ...
اگر بابک هم این قصه رو به سبک من برای سحر تعریف کنه، متاسفانه سحر نصفه دوم داستان رو نشنیده چون خوابش برده ...........